نقاشیها و طراحیهای من - بخش دوم
مطالعه کتاب مردان اندیشه امروز پایان یافت. این کتاب که در ادامه کتاب فلاسفه بزرگ است به همان شیوه یعنی مصاحبه برایان مگی با فلاسفه تنظیم شده است. بخشهای این کتاب عبارتند از:
نکات پراکنده بسیاری آموختم. تقریباً به هر فلسفهای که رسیدم شیفته آن شدم! و هنوز در گیجی بسر میبرم! میخواهم چند روزی مطالعه فلسفه را کنار بگذارم تا شاید فرصتی برای تامل در هر یک فراهم شود.
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انچمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاهگاه بر او دست اهرمن باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
روا مدار خدا را که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
هوای کوی تو از سر نمی رود آری
غریب را دل سرگشته در وطن باشد
بیان شوق چه حاجت که حال آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد
در فرآیند یادگیری چهار مرحله زیر را میتوان شناسایی کرد:
برای نمونه، شما برای تایپ کردن به صفحه کلید نگاه میکنید و انگشتانتان را نیز روی کلیدهای مربوط به خود نمیگذارید و نمیدانید که این شیوه تایپ کردن شما نادرست است. به هر حال با گوشزد کسی یا هر شیوه دیگری آگاه می شوید که روشتان نادرست است. سپس یاد میگیرید که نباید به صفحه کلید نگاه کنید و انگشتانتان نیز باید روی کلیدهای ویژهای گذاشته شود و به این ترتیب تایپ را ادامه میدهید. پس از مدتی با اینکه درست تایپ میکنید نمیدانید که چگونه این کار را انجام میدهید. حتا اگر از شما بپرسند که فلان حرف را با کدام انگشت میزنید نمیتوانید پاسخ دهید چرا که روش درست را بصورت ناخودآگاه انجام میدهید.
هر رفتاری را که در نظر بگیرید همین طور است. از عادتهای فردی گرفته تا شیوه برخورد با دیگران. حالت اول که نادانی مرکب یا ناآگاهی نهادینه شده است وضع کنونی ماست بنابراین نخستین گام آگاهی به نادانی یا نادرستی یک رفتار است. به نظر من میتوان اعتراف را نیز در همین مرحله قرار داد. تا اعتراف نکنیم نمیتوانیم بهبود بیابیم. به هر حال با طی مسیر از ناآگاهی نهادینه شده به آگاهی نهادینه شده میرسیم. نکته جالب توجه این است که دگرگونی در سطح خودآگاه رخ میدهد. شاید این تعبیر مفید بشد که ما چیزی را از عمق به سطح میآوریم، آن را دگرگون میکنیم و دوباره آن را به عمق میفرستیم.

مطالعه کتاب فلاسفه بزرگ (آشنایی با فلسفه غرب) نوشته برایان مگی به پایان رسید. این کتاب که محصول مصاحبه مگی با صاحبنظران مختلف است، از سقراط و افلاطون آغاز کرده و با ویتگنشتاین به پایان میرسد.
فکر می کنم که هنوز باید مطالعه بیشتری بکنم تا درک بهتری از هر یک از فلاسفه بزرگ پیدا بکنم. به گفته اینشتاین وقتی میتوانی بگویی موضوعی را درک کردهای که بتوانی آن را برای یک آدم معمولی توضیح دهی. و من در این زمینه هنوز به این مرحله نرسیدهام.
ای مرد شبهای سرما و عطش
ای همزبان روزگار عسرت همصدایی
غروب را از نگاهم بپیرای
و از دستانم
که خواهران امیدند
و همنشینان آتش
منصور نوربخش
به نظر میرسد که بتوان شکلگیری زبان وبژه در هر گروهی از افراد را به عنوان شاخصی برای سطح ارتباطات آنها با بکدیگر در نظر گرفت. به عبارت دیگر اگر در حرف زدن در میان گروهی از افراد، ادبیات ویژهای شکل نگرفته است و گفتگوی آنها با یکدیگر همچون گفتگوی آنها با دیگران است، بنابراین سطح رابطه این افراد با هم بسیار پائین است. و بر عکس اگر گفتگوی این افراد به گونه ایست که دیگران چندان درکی از حرفهای آنها ندارند، این نشان دهنده سطح بسیار بالایی از رابطه در میان آن گروه است. در این گروه اخیر، هر اشارهای، بازگشت به جریانی در گذشته دارد، جریاناتی که تجربه مشترک آنها بوده است یا حداقل این که همه از این تجربه اطلاع دارند. این اشارات برای دیگران به کلی بی معناست.
این شعر سروده دوست عزیزم مهندس نوربخش است:
Here around have been dead wise pople
we went to visit their grave
great
terrible
as night
****
Here around have been dead lover people
we never find their grave
as dawn
در این حوالی مردمان دانایی مرده بودند
ما به دیدار قبورشان رفتیم
سترگ و سهمناک
همچون شب
****
در این حوالی مردمان عاشقی مرده بودند
ما قبورشان را نیافتیم
همچون فلق
امروز کار با دو نرم افزار را توسط یکی از نزدیکان از فاصله ده هزار کیلومتری یاد گرفتم! این نرم افزارها عبارتند از:
اولی با کمک نرمافزارهای دیگری برای مدلسازی اهداف و برنامههاست و دومی برای سینک کردن فایلها
امروز توانستم آهنگ خوابهای طلایی ساختهی زندهیاد جواد معروفی را با آکورد باز بنوازم. آکورد باز زیبایی بیشتری به آهنگ میبخشد!
چند سال پیش توسط برنامه Hyper Terminal به اشتراک گذاشتن یک فایل و نوشتن همزمان طرفین در اون فایل رو تجربه کرده بودم. توی اون فضا حتا میشد یک نقاشی رو مشترکاً کشید. امادو تا مشکل وجود داشت یکی اینکه اون برنامه برای تماس تلفنی طراحی شده بود نه از طریق اتصال به اینترنت، بنابراین ارتباط با راه دور مشکل بود و دوم اینکه هنوز قلم نوری رایج نبود و نمیتونستید دستنویس رو منتقل کنید. اما یکی دو هفته گذشته تجربه خیلی جالبی رو داشتم و اون این که با به اشتراک گذاشتن یک صفحه وان نوت همراه با یک سیستم گفتگوی صوتی مثل Skype میتونید یک جلسه رو از راه دور برگزار کنید به ویژه اگه قلم نوری هم داشته باشید، هم زمان دستنوشتههای شما توی یک صفحه مشترک دیده میشه و میتونید نوشتههای همدیگر رو تصحیح کنید و ... در یک کلام هر کار که به تنهایی توی وان نوت میکردید با این سیستم مشترکاً میتونید انجام بدید.
مطالعه کتاب "دریای ایمان" نوشته دان کیوبیت دیروز به پایان رسید. نویسنده با نگاهی تاریخی به تحول مفهوم ایمان طی پانصد سال اخیر تحت تاثیر کسانی همچون دکارت، پاسکال، کانت، هگل، مارکس، شوارتز، کییرکهگور، نیچه، یونگ و ویتگنشتاین میپردازد و در نهایت تعریفی از ایمان ارائه میدهد که به کلی با تعریف رایج متفاوت است. در این تعریف متعلق ایمان در درون شخص شکل میگیرد و خبری از جزمیات دینی بیرون از شخص مومن نیست. بر خلاف دینداری سنتی که مومن به کسی اطلاق میشود که به برخی جزمیات ماورائی اعتقاد داشته باشد و عملا وظیفه او انتطباق خود با منظومه از قبل تعریف شده است، در این تعریف هیچ منظومه روشنی وجود ندارد و شخص مومن خود باید به تعریف ارزشهای خود بپردازد و بدین ترتیب همواره در چالش و بازسازی ایمان خود است.
"جهان در مغز" نام کتابی است که تازه مطالعه آن را به پایان رساندم. نویسنده آن، دکتر عبدالرحمن نجل رحیم، متخصص علوم عصبپایه است. قرار بود که با دکتر اردستانی کتابی با محتوایی نزدیک به این کتاب بنویسیم. به هر حال آنچه که در این کتاب پر رنگ مینماید، تاکید بر پرهیز از دوگانهگرایی است. دوگانههایی همچون ماده و معنا، بدن و روح، درون و بیرون و ...
رهایی از سیطره پارادایم دوگانهگرایی تولدی دیگر خواهد بود و جهان جدیدی به روی ما گشوده خواهد شد.
در بخش پیشین به مهارتهای ارتباطی پرداختیم. این بخش به مهارتهای فردی اختصاص دارد. منظور از مهارتهای فردی مهارتهای شناختی و هیجانی است که جدای از ارتباط با دیگران نیز به آنها نیازمندیم.
مهارتهای شناختی در حوزه فردی
مهارتهای هیجانی در حوزه فردی
در پی گفتگویی با برخی دوستان نزدیک درباره لزوم پرداختن به مهارتهایی که در جامعه ایرانی چندان به آنها توجهی نمیشود، در چند نشست طوفان فکری پرسشی مطرح شد با این مضمون که دوست داریم فرزندانمان چه مهارتهایی را در مدارس، آموزشگاهها، خانه و ... بدست آورند. در پاسخ به این پرسش پاسخهای فراوانی داده شد. تقریبا همه مخاطبان بر این عقیده بودند که این مهارتها علاوه بر فرزندان، مورد نیاز خودشان نیز میباشد. اگر چه طبقهبندی این پاسخها چندان راحت نبود اما با کمک دوستان تلاش کردیم یک طبقهبندی ابتدایی انجام دهیم. در این بخش مهارتهای ارتباطی را میآورم. در بخشهای بعدی به دیگر مهارتها خواهیم پرداخت.
منتظر کمک خوانندگان عزیزی هستم که مهارتهای دیگری یا ایدههایی درباره طراحی کارگاه آموزشی برای هر یک از مهارتها دارند.
مهارتهای کلامی در ارتباط با دیگران
مهارتهای سازمانی در ارتباط با دیگران
مهارتهای احساسی/هیجانی در ارتباط با دیگران
در این بخش به تکنیکی به نام SCAMMPERR میپردازیم. این واژه از اول واژگان زیر گرفته شده است:
Substitude
Combine
Adapt
Magnify/Minify
Modify
Put it to new use
Eliminate
Rearrange
Reverse
در این تکنیک به کمک این نه عمل سعی میکنیم انتخابهای جدیدی خلق کنیم تا شاید گرهی گشوده شود. اکنون به جزئیات و مثالهایی از هر یک از این بخشها میپردازیم:
جایگزینی:
ترکیب کردن:
وفق دادن:
اصلاح کردن:
بزرگتر کردن/کوچکتر کردن:
استفادههای دیگری برایش بیابید:
حذف کردن:
آرایش مجدد:
وارون کردن:
از برادر بزرگ (و البته بزرگوارم) درسی گرفتهام که همواره نقش مهمی برایم ایفا کرده است و آن اینکه در هر کاری خود را برای بدترین حالت ممکن آماده کنیم. این روحیه حداقل دو نقش ارزشمند بازی میکند، یکی اینکه قدرت ریسک را افزایش میهد و دوم اینکه مشکلات و پیشآمدهای طی مسیر در مقایسه با بدترین حالت ممکن کوچک و حقیر مینمایند.
برای مثال، فرض کنید که در حال خواندن برای کنکور هستید، در اینجا میتوان بدترین حالت ممکن را این دانست که شما نفر آخر کنکور میشوید. با روحیهای که گفته شد، تصور بدترین حالت و پذیرفتن آن کمک میکند که خود را از شر افکاری همچون وقت کم آوردن، فراموش کردن مطالب و ... نجات دهید.
اما در اینجا به دو نکته میخواهم اشاره کنم که کمی فراتر از تصور شرایط بد است: اولی مرگ است. مرگی که دیر یا زود به سراغ تک تک ما خواهد آمد و دوم اینکه علاوه بر مرگ تک تک ما، برای گونه انسان در کنار دیگر گونههای حیات بر روی زمین، آیندهی تاریکی وجود دارد و آن اینکه خورشید با انبساط خود زمین را در بر خواهد گرفت و اگر انسان از زمین فرار نکند، با توجه به دانش و تکنولوژی موجود، آیندهای جز نابودی ندارد. هر دو واقعیت، ما را به کوچک دیدن دیگر مشکلات زندگی، چه از نظر فردی و چه از نظر اجتماعی میرساند.
با وجود این دو واقعیت، البته ما کار خود را که لذت بردن از مسیر سفر و نه رسیدن به مقصد است، همچنان ادامه میدهیم!
آگاهی مراتب دارد. اگر بخواهیم خیلی ساده این مراتب یا لایهها را به ترتیب از سطحی به ژرف برشمریم:
| سیگنال |
Signal |
| داده |
Data |
| اطلاعات |
Information |
| دانش |
Knowledge |
| خرد |
Wisdom |
برای رسیدن از هر سطح به سطح عمیقتر باید پردازش لازم صورت پذیرد. برای نمونه اطلاعات از پردازش دادهها بدست میآید و دانش از پردازش اطلاعات.
هر چه پردازش بیشتری صورت پذیرد و به لایههای عمیقتر برسیم، دیدگاه فراگیرتری به زندگی داشته و دچار بخشینگری نخواهیم شد.
یک نمونه از یک دانشآموخته رشته مهندسی متالورژی بیاورم. کسی که درسهای ترمودینامیک و متالورژی فیزیکی و ریختهگری را گذرانده است، اگر بتواند آنها را به هم مرتبط کند درک بهتری از موضوع پیدا کرده و در نتیجه توانایی بالاتری در مواجهه با مسائل متالورژیکی خواهد داشت.
برای درک بهتر مفاهیم بالا به نمونهی زیر توجه کنید:
سیگنال: ضربان قلب و تیک تاک ساعت نمونهای از سیگنال هستند. درک این سیگنالها نمونهای از نازلترین سطح آگاهی است.
داده: در صورت شمارش ضربان و تیک تاک ساعت، و تقسیم تعداد ضربان بر تعداد تیک تاک (پردازش) میتوان نبض را بدست آورد.
اطلاعات: با دانستن نبض و سن بیمار و جنسیت او همراه با نتایج آزمایش خون و پردازش این دادهها، بیماری را تشخیص میدهید.
دانش: با انجام معاینات متعدد بیماران مختلف، سوابق بیماران، کسب تجارب زیاد، مطالعه آماری روی نتایج بدست آمده و ... به ارتباط این بیماری با موضوعات دیگری همچون بیماریهای دیگر، تغذیه افراد جمعیت مورد مطالعه و ... میرسیم.
خرد: با دانستن وضعیت سلامت/بیماری مردم، فرهنگ و آداب و رسوم، نحوه امرار معاش، دغدغههای آنها و ... و ربط دادنشان به یکدیگر به سطح عمیقتری از آگاهی میرسیم.
نکته جالب اینکه وقتی از برقراری ارتباط بین سیگنالها با دادهها و اطلاعات و ... سخن میگوییم، این ارتباط واقعاً وجود فیزیکی دارد نه اینکه جنبه فرضی داشته باشد. یعنی بین سلولهای عصبی در مفز ارتباطاتی بوجود میآید که به آنها سیناپس میگوییم و یادگیری، کسب تجربه و دانش و خرد چیزی نیست جز همین ارتباطات سیناپسی. طبیعی است، آنانکه از نظر ژنتیک و شرایط محیطی آمادگی بیشتری برای ساختن ارتباطات سیناپسی برخوردارند بهره بیشتری از آگاهی خواهند داشت.
آنالیز مورفولوژی تکنیکی است برای ایجاد تنوع و خلق ایدهها و انتخابهای جدید. ابتدا مولفههای موضوع را استخراج کرده و سپس حالات مختلفی که میتوان برای هر مولفه در نظر گرفت مینویسیم سپس تمام ترکیبات مختلف حاصل از این حالات را مورد بررسی قرار می دهیم. به عنوان نمونه به مورد زیر توجه کنید:
فرض کنید که نیاز به یک صندلی دارید و یا اینکه صندلی موجود، نیاز شما را برآورده نمیکند. برای آغاز مولفههای یک صندلی را مینویسیم:
در اینجا برای سادگی کار بیش از سه مولفه ذکر نمیشود. سپس حالاتی که میتوان برای هر مولفه در نظر گرفت مینویسیم:
اکنون نوبت به ترکیب این حالتها میرسد. با توجه به تعداد انتخابهای هر مولفه، ۶۳ حالت مختلف پدید میآید.
از آنالیز مورفولوژی نه تنها در پدیدههای فیزیکی بلکه در موضوعاتی همچون ارتباطات، مدیریت و تصمیمگیری نیز میتوان بهره برد. برای نمونه در تصمیمگیری برای مسافرت میتوان این مولفهها را در نظر گرفت: وسیله نقلیه، محل اقامت، طول دوره مسافرت، همراهان، مسیر و ...
این تکنیک را میتوان همزمان با تکنیک "به چالش کشیدن" که در بخش سیزدهم توضیح داده شده مورد استفاده قرار داد. برای نمونه قرار نیست که صندلی یا قرمز باشد یا سفید بلکه میتوان از ترکیب این دو رنگ در یک صندلی استفاده کرد. و یا در مسافرت الزامی نیست که همراهان شما یا سه نفر با شند یا هفت نفر، بلکه در بخشی از مسافرت هفت نفرند و در ادامه چهار نفر از آنان از شما جدا میشوند.
در این تکنیک استخراج مولفهها بسیار مهم است. برای نمونه اگر ما میخواهیم از این تکنیک برای روابط زن و شوهر بهره بگیریم باید بتوانیم این مولفهها را بخوبی شناسایی کرده و انتخابهای جدیدی را خلق کنیم.
در یک نشست طوفان فکری این پاسخها به پرسش بالا داده شد:
| آموزشی | انتقادی | تشویقی | خواهشی | دستوری | مشورتی |
| به اشتراک گذاشتن | تحمیل | دروغبافی |
مغالطه |
مشاعره |
قضاوت |
| طوفان فکری | نق زدن | تکذیب | تایید | القاء | محاجه |
| بذله گویی | سرزنش | تمسخر | پیشنهاد | تشکیک | تبلیغ |
| الهام بخشی | سرکوفت | هم فکری | استنطاق | گلایه | کنایه |
|
نظر خواهی |
مجادله | تفاخر | توجیه | اقناع | اشاره کردن |
| فریبکاری | روان کاوی | عاطفی | اشاره کردن | قرارداد | بیان احساس |
| بهانه گیری | تمجید | شوخی | تهییج | جوک | مذاکره |
| نصیحت | خنداندن | تهاجم | دفاع | گریاندن | توافق |
| گوشزد کردن | تحقیر | چاپلوسی | وراجی | فحاشی | نقش بازی کردن |
| حل مسئله | عشقی | توضیح | غیبت | تهدید | مناظره |
| احوالپرسی | پرسش | توصیف | خبری | اخطار | مصاحبه |
| سخن چینی | دلداری | مشاجره | التماس | دلجویی | مباحثه |
شاید یکی از کاربردهای این فهرست این باشد که گفتگوهای خود را مورد پایش قرار داده و پس از آگاهی یافتن نسبت به آنها بتوانیم در صورت لزوم تغییری ایجاد نماییم. پایش گفتگوهای خود با دیگران یکی از ابزارهای خود آگاهی نیز بشمار میآید.
اخیراً در مقالهای که نتیجه تحقیقیاتی درباره شبکههای دوستی را آورده بود خواندم که ما نه تنها تحت تاثیر دوستان خود هستیم بلکه از دوستان دوستان و دوستان دوستان دوستان که هرگز با آنها برخورد نکردهایم نیز تاثیر قابل توجهی میگیریم. در این مقاله همچنین به این نکته میپردازد که چگونه برخی رفتارها در این شبکه دوستی گسترش پیدا میکند بدون آنکه اعضاء این شبکه دوستی از آن مطلع شوند.
از طرف دیگر در کتاب "اسطوره چارچوب" اثر کارل پوپر میخوانیم که چگونه برقراری ارتباط دو نفر که چارچوب فکری مشابهی دارند راحت است و طرفین نیاز نیست که چارجوبهای یکدیگر را به چالش بکشند. اگر چه چنین ارتباطی راحت است و طرفین گفتگو سریع به توافق میرسند اما این گفتگو خسته کننده بوده و چندان اثری بر طرفهای گفتگو نمیگذارد. اما اگر شما با کسی که چارچوب فکری کاملاً متفاوتی دارد گفتگو کنید، درست است که بحث و گفتگو به کندی پیش میرود اما طرفین مجبورند که از سیستم فکری خود دفاع کنند و احیاناً به اصلاح آن بپردازند. طبیعی است که چنین گفتگویی انرژی بر است و در عین حال اثر بخش.
هدفم از ذکر این مقدمات این است که بگویم در یک شبکه دوستی، اعضاء به افکار و رفتارهای مشابهی میرسند و محدود کردن خود به یک شبکه دوستی این خطر را دارد که تعامل با افراد متعلق به یک شبکه دوستی دیگر به حداقل رسیده و در نتیجه فضای نقد از دست میرود.
متاسفانه یکی از آسیبهای جامعه ایرانی پرهیز افراد از برقراری ارتباط با دیگرانی است که دیدگاههای متفاوت دارند. در این حالت خود را در یک فضای امن (در یک شبکه محدود دوستی و ارتباطی) قرار داده و بیشتر به تایید یکدیگر میپردازیم. نتیجه این رفتار چیزی نیست جز تحمل نتایج رفتار و نظرات کسانی که آنها را از خود نمیدانستیم.
در یک کلام ما علاوه بر اینکه مسئول رفتار و نظرات خود هستیم مسئول رفتار و نظرات اطرافیان خود نیز هستیم وگر نه باید عواقب رفتار و نظراتشان را تحمل کنیم.
یکی از ابزارهای حل مسئله که اهمیت زیادی در آنالیز مسئله دارد روش کیپلینگ (Kipling) است. در این روش کسی که با یک مسئله روبرو میشود شش جور پرسش را مطرح میکند:
| چه |
What |
| چرا |
Why |
| چگونه |
How |
| کی |
Who |
| کجا |
Where |
| کی |
When |
هر یک از این پرسشها میتواند به پرسشهای ریزتری تقسیم شود. برای مثال پرسش "کی" به معنی چه کسی میتواند به این پرسشها منتهی شود:
روشن است که پاسخ به این پرسشها باعث دگرگونی شکل مسئله شده و ابعاد دیگری از مسئله را برای شخص پدیدار میکند.
این ابزار برای تعریف، آنالیز و حل مسئله کاربرد دارد.
چرا شخصیتهای جهانی در ایران شناخته شده نیستند؟
بخش دوم یادگیری از نگاه آیدا نوربخش را میخوانید:
در بخش قبل من یادگیری را به ساختن تشبیه کردم. حال میخواهم برای بهتر یادگرفتن فکری بکنم. خوب، ما اگر بخواهیم یک ساختمان بسازیم نیاز به مصالح، نقشه و محل مناسبی با راه های دسترسی خوب داریم.
اگر بخواهیم یک ساختمان مورد قبول بسازیم باید از مصالح مرغوب و کافی، نقشه کاربردی و محل مناسبی با راه ها و ارتباطهای کافی و خوب استفاده کنیم.
در یادگیری من مصالح مرغوب را به اطلاعات صحیح و کافی تشبیه میکنم. نقشه کاربردی را به دانش تشبیه میکنم. یعنی اگر شکل مسئله عوض شد بتوانیم از اطلاعات یادگرفته شده استفاده کنیم. حالا اگر بتوانیم مطالب یاد گرفته شده را با اطلاعات دیگری که داشتهایم و یا بدست میآوریم ارتباط بدهیم مثلاً ارتباط درس ریاضی را به درس علوم و یا درس ادبیات را به درس تاریخ بفهمیم من این راههای ارتباطی را به خرد تشبیه میکنم.
برای آزمایش اینکه بخواهیم بدانیم که مطلبی را درست یادگرفتهایم باید بتوانیم آن را به دیگری به صورت درست و روان منتقل کنیم.
تو برای بهتر یاد گرفتن چه کار میکنی؟
یکی از برنامههای من در اردیبهشت ماه یادگیری نواختن فور الیز (Fur Elise) اثر بتهوون بود که خوشبختانه به خوبی پیش میرود. آنچه برایم جالب توجه بود اینکه سالهاست من این آهنگ را شنیدهام اما مراحلی که میتوان پس از آن شنیدن ابتدایی طی کرد:
در مرحله یکم، ادراک شنیداری فعال میشود، در مرحله دوم ادراک دیداری و در مرحله سوم ادراک حس عمقی (Proprioception) و بخش حرکت در مغز (Motor) فعال میگردد. حس عمقی همان حسی است که فشار وارد بر مفصلها را مورد سنجش قرار میدهد.
وقتی که شما خودتان آهنگی را مینوازید، بخشهای بیشتری از مغزتان سرگرم ادراک همهجانبه موسیقی میشود که این حالت قابل مقایسه با شنیدن خشک و خالی آهنگ، به ویژه از سر بیتوجهی نیست.
اگر چه تکامل (Evolution) در میان عموم دانشمندان تنها مکانیزمی است که پیدایش، تنوع و انقراض گونههای زنده را روی کره زمین توضیح میدهد، اما همواره موضوعی جنجال برانگیز در میان مردم بوده است. محاکمه یک معلم که چندی پیش در آمریکا به دلیل تدریس تکامل در مدرسه صورت گرفت نشان میدهد که موضوع فقط مربوط به کشورهای توسعه نیافته نیست.
در مجموعه "دربارهی تکامل" سعی خواهم کرد خلاصهای از مطالعاتم را در این باره ارائه کنم. اما اگر بخواهم چکیده موضوع را در چند خط بنویسم:
چند وقت پیش، یکی از خویشاوندان مقالهای خواندنی درباره به تعویق انداختن معرفی کرد. نکته بسیار مهمی که در این مقاله جلب توجه میکرد فرمولی بود که اثر عوامل مختلف را در این مورد نشان میداد.

در این فرمول متغیرهای زیر آمده است:
دو عامل نخست، در صورت و عوامل بعدی در مخرج کسری هستند که برابر با مطلوبیت انجام کار است. بنابراین هر چه احتمال موفقیت و ارزش انجام کار بیشتر باشد مطلوبیت و تمایل به انجام سریع کار افزایش مییابد. از طرف دیگر هر چه حساسیت نسبت به عوامل منحرف کننده یا فاصله زمانی تا دریافت پاداش زیاد باشد علاقمندی به انجام کار کاهش مییابد.
نکته قابل توجه اینکه آزمایشهای صورت گرفته روی شامپانزهها نیز تایید کننده اثر عامل آخر یعنی فاصله زمانی تا دریافت پاداش است.
آیدا نوربخش را پیشتر معرفی کردهام. مطلب جدید او درباره یادگیری را ببینید:
ما از مغز برای یادگیری و بهکارگیری آنچه که آموختهایم استفاده میکنیم. در قسمت قبل من مغز را به کرهی زمین و آدمهای روی آن تشبیه کردم. من یاد گیری را به ساختن یک پل، سد، ساختمان، مدرسه و ... توسط انسانها تشبیه میکنم.
وقتی تعدادی انسان مشغول ساختن یک ساختمان هستند به گروههائی تقسیم میشوند که همه این گروهها هم زمان کاری را انجام میدهند. نقشه کشی، بردن مصالح، کندن زمین، نظارت و ... در مغز، هر گروه از نرون ها وظیفهای دارند، به همین دلیل میگوییم مغز یک پردازشگر موازی است. بعضی اوقات نرون ها نمی توانند کارشان را درست انجام دهند مانند، وقتی که ما عصبانی هستیم، استرس داریم و یا افسردهایم. من حالت عصبانیت یا استرس را به تعدادی انسان تشبیه میکنم که با یکدیگر مشغول دعوا هستند. در این صورت معمولاً ما چیزی یاد نمیگیریم. وقتی که ما افسرده هستیم من نرون ها را به انسانهایی تشبیه میکنم که هر کدام گوشهای نشسته و کاری انجام نمیدهند. در این صورت هم ما چیزی یاد نمیگیریم.
وقتی نرونها مشغول یادگیری چیزی هستند، من آن زمان را به وقتی تشبیه میکنم که انسانها با توجه و آرامش زیاد با یکدیگر همکاری میکنند.
ما وقتی چیزی را یاد میگیریم که دارای توجه و در عین حال آرامش کافی در موقع یادگیری هستیم. تو یاد گیری را به چه چیزی تشبیه میکنی؟
به چالش کشیدن
این ابزار یکی از مهمترین ابزارهای حل مسئله است. هر چیزی از جمله موارد زیر به چالش کشیده میشود:
مفاهیم: گاهی اوقات تعریفی که از یک مفهوم داریم باعث ایجاد محدودیتهایی شده و جلوی خلاقیت را میگیرد. برای مثال وقتی صندلی را به صورت چیزی که چهار پایه دارد و برای نشستن بکار میرود تعریف میکنیم، بسیاری از انواع طراحیهای ممکن همچون صندلیهای بدون پابه مثل صندلی تاب را از دور خارج میکنیم.
پیشفرضها: در بخشهای پیشین به نقش پیشفرضها اشاره کردهایم اما باز هم به عنوان نمونه میتوان به این نمونه توجه کرد:
میخواهید یک قطعه ساخت خارج را مشابه سازی کنید. آلیاژ مربوطه را آنالیز میکنید و میزان عناصر مختلف را به دست میآورید. پیشفرض شما این است که تمام عناصر موجود در آلیاژ عمداً به آن اضافه شدهاند. بنابراین شما هم آن عناصر را با هم ترکیب کرده تا به آلیاژ مورد نظر برسید در حالی که برخی عناصر ناخواسته بودهاند و نقش منفی بازی میکنند. اما شما با صرف هزینه بیشتر این عناصر را به آلیاژ اضافه میکنید.
مصالحه/سازش/گرفتن حد وسط (Compromise): برای مثال فکر میکنیم هر چه کمیت افزایش یابد کیفیت افت میکند و یکی باید فدای دیگری شود در حالی که الزاماً چنین چیزی وجود ندارد. مثال دیگر این است که فکر میکنیم که در یک معامله باید حد وسط را گرفت که نه این طرف ضرر کند و نه آن طرف، در حالی که ممکن است راه حل دیگری باشد که منافع هر دو طرف را بیشتر تامین کند. برای تقسیم یک پرتغال بین دو طرف، نصف کردن الزاماً بهترین راه حل نیست. شاید یکی از طرفین صرفاً میخواهد از پوست آن مربا درست کند!
مرزها: مرز خیلی چیزها را میتوان به چالش کشید. برای نمونه مرز وظایف و مسئولیتها، مرز بایدها و نبایدها، خط قرمزها، مرز دوستیها و ...
عملیات: نحوه انجام کارها و ترتیب انجام مراحل را میتوان به چالش کشید. چرا باید سبزیجات را در خاک رویاند؟ میتوان از پوشال استفاده کرد و آب و مواد غذایی را بصورت کاملاً کنترل شده به آنها رساند. کاری که در برخی کشورها همچون اسپانیا انجام میشود.
غیر ممکنها: بسیاری اوقات غیر ممکنهای ما ساخته و پرداخته ذهن ماست نه محدودیتهای جهان بیرون. برای مثال ما فکر میکردیم که غیر ممکن است که دست نوشتههای ما بصورت اتوماتیک تبدیل به یک متن تایپی شود. کاری که به کمک منطق فازی صورت گرفته است.
الزامات: اگرچه قوانین و مقررات قرار است برای تسهیل امور باشد اما گاهی اوقات دست و پاگیر هستند و یا اینکه در زمان دیگری کاربرد داشتهاند اما در حال حاضر از موضوعیت افتادهاند و چون به آنها عادت کردهایم به فکر دگرگونیشان نیستیم.
جایگزینی تفکر این و آن با تفکر این یا آن: تفکر این یا آن به تفکر صفر و یک یا سیاه و سفید نیز مشهور است. این نوع نگاه در بسیاری از موارد مشکل ساز بوده و مانع خلاقیت میگردد. در حالی که بین سیاه و سفید طیف گستردهای از خاکستری وجود دارد که میتوان از آن بهره برد. برای مثال در طراحی از نگاه صفر و یک، یک صندلی یا دسته دارد یا ندارد، اما از نگاه دیگر یک صندلی میتواند دسته تاشو داشته باشد، یا اینکه دسته قابل جدا شدن داشته باشد.
کارکردها: ممکن است در حالت عادی کارکرد یک توری پارچهای جلوگیری از عبور حشرات و امکان عبور هوا و نور باشد اما شما میتوانید از آن به عنوان یک صافی استفاده کنید.
پارادایمها: پارادایم همان الگوی بسیار کلیایست که زیربنای افکار ماست. برای مثال در پارادایم زمینمرکزی همه رخدادهای نجومی بر این پایه تفسیر میشد. وقتی این پارادایم به چالش کشیده شد و خورشیدمرکزی جای آن را گرفت دنیای نجومی به کل دگرگون شد. مثال دیگر نگاه به انسان است. آیا به انسان به عنوان یک موجود محق نگاه میکنیم یا مکلف. آیا مذهب برای ماست یا ما برای مذهب.
ایدههای غالب: برای مثال یک ایده غالب این است: ما به یک سنی که رسیدیم باید به مدرسه برویم بعد دانشگاه و ازدواج و بچهدار شدن و ...